
خموشم
لب فرو بستم
تا نگویم
انجه را که
روحم را فسرده
قلبم را شکسته
جانم را گداخته
خموشم
تا نگویم
از عشق های چرکین
از صداقت دروغین
از انسان غمگین
ای شب
مرا
با رو یا های شیرینت
اشنا کن
تا
دوباره لب
بگشایم.........
palina
چهارشنبه 10 آبانماه سال 1385 ساعت 02:47 ق.ظ
خموشیت تمام سخنهاست.
حدیث عزیزم!دلتنگت هستم.
سلام عزیز
وبلاگت بی نظیره
این رو بدون کوچکترین تعارفی گفتم
خوش حالم از اشنایی با شما
خوش باشی
سلام...
این یکی وبلاگتم خیلی قشنگه...
این پستی که گذاشتی خیلی حرف دل من بود تو این شب و این لحظه...
نمی دونم... اما ممنون عزیزم
شاد و سلامت و موفق باشی
سلام
ممنون که قابل دونستی
اما یه مشکلی دارم
من اون وبلاگتون رو نتونستم باز کنم ...ارور میدم
خوشحال میشم هر چه زودتر راهنمایی کنید تا بتونم بخونمش
خوش باشی